تبليغاتX
درياي مهر

درياي مهر

تنها مكاني براي رسيدن به آرامش و انتشار قانون مهرورزي

 

سلامی دوباره

 

روز پدر

 

روز پدر را به همه پدرها  که به معنای واقعی پدر بودند و رفتند و همه انها که اگر روزی پدر شوند در جایگاه حقیقی مقام پدر قرار خواهند گرفت تبریک می گویم

 

اگر چه ارزش و مقام پدر با ساختن سریالهایی در حال تخریب به شیوه ای زیبا و مدرن است اما باز هم پدر های واقعی وجود دارند و وجود خواهند داشت

اگر توجه کرده باشید در اکثر سریالها پدر ها بی وفا بی مسئولیت و بی توجه به خانواده هستند

حتی در برنامه هایی که برای کودکان نمایش می دهند پدرهای امروزی نازی نازی و حساس هستند

انچه در ذهن ما از تصویر یک پدر نقش بسته ستونی محکم و استوار و محل ارامش و آسایش

مردی که با تمام سختی ها چرخه زندگی را حرکت می داد

وقتی شان و مقام  پدر تخریب گردد نتیجه همان است که امروز می بینیم از هم پاشیدگی خانواده ها

عدم اعتماد به نفس و آرامش روحی در جوانان

نیچه می فرماید : از آنچه با عظمت است یا باید هیچ نگفت یا با عظمت سخن گفت و با عظمت سخن گفتن یعنی به دور از آرایش و آلایش سخن گفتن

 

و پدر با عظمت است اگر چه این عظمت و شکوه درهم پاشیده و شکسته

 

سهراب می گوید :

 

وسیع باش و تنها سر به زیر و سرسخت

 

پایدار باشید ای پدرهای دوست داشتنی

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط دريا| |

نامه اي از بهشت

 

سال نو مبارك

 

سلام  بر همه كساني كه اين نوشته رو مي خونند

 

شدم مثل ستاره سهيل كه هراز گاهي طلوع ميكنه و بعد غيبش مي زنه خوب هر كسي يك جوري هست منم اينجوري هستم

 

دلم براي همه تنگ شده بود براي دوستان خوبي كه مغزهايي مثل الماس درخشان دارند نميدونم چقدر

كسي باور مي كنه كه من هميشه به ياد همه شما بودم ؟ ارتباط ما اگرچه نوشتاري بود اما خيلي اثر گذار و عميق بود

من كه هرگز به دروغ اينترنت اعتقاد پيدا نكردم و نخواهم كرد حتي اون كسي كه از طريق نت به شما دروغ ميگه هم يكجوري داره چيز جديدي بهتون ياد ميده  ((  زياد مشتتون را براي كسي باز نكنيد دليلي نداره ديگران اسرار شما رو بدونند  ))

 

يك سالي هست كه من منتقل شدم و ديگه در بهشت خودم زندگي نمي كنم  و محيط جديد كاري سعي كردم يك شطرنج باز قدرتمند شوم كه هرگز آچمز نشود به هيچ دليلي

چه انهايي كه دنبال يك عشق مخفي ميگردند و ادم جذابي كه شيرين گفتار باشد رو ناكام كنم چه انهايي كه از وجود من مي هراسند و مي ترسند من يك غول شوم كسي كه درهم كوبنده است و پايه هاي مرمرين حكومتشان را به هم مي زند

با اين حال من همون دريا هستم براي شما همون درياي قديمي

 نگذاشتم هويتم رو تغيير بدن يا افكارم را منحرف كنند خيلي سخت بود اما خوشبختانه موفق شدم

بيشتر فضاي كاري  من مثل همون فيلم هاي وسترن است وقتي يك غريبه وارد مي شود  يك تكون كه بخوره بقيه دست به تفنگ ميشن

 

مي فههم كه بشدت تلاش ميكنند به هر نحوي به من نزديك شوند و من هم اصلا بروز نميدهم كه متوجه هستم فقط در دلم به انها مي خندم و خوب ميگذارم تمام تلاشهايشان را انجام بدهند و بعد نوبت من مي شود تادرسهاي خوب زندگي را به انها بياموزم

 

از وقتي انجا شروع به كار كردم خيلي دوست داشتند بدانند من ايميل دارم اي دي  ولي من هرگز از محل كارم انلاين نميشوم به همين دليل است كه خيلي كم به نت ميام الان هم امدم خونه و در بهشت خودم هستم

 

اصلا خوشم نيامد كساني كه عقايد افرادي مثل من را قبول ندارند از اسرار خصوصي من سر دربياورند براي همين است كه كم پيدا شدم ولي من بي معرفت نيستم و  بي وفا هرگز

 

اينجا هم فكر ميكنم همون دريا هستم البته واقعي واقعي وقتي با شهرهاي مختلف حرف ميزنم ياد ارزوها مي افتم مردم از گروهها و نژادهاي مختلف

هميشه سعي كردم پاك زندگي كنم و صادقانه كار كنم ولي قبول دارم كه قبلا كمي بي سياست بودم

از وقتي شروع به كار كردم محبوبيت من بين ادارات شهرهايي كه زير نظرم بودند زياد شد نه فقط اداراتي كه زير نظر خودم بودند بله اداراتي كه مال بقيه همكارانم بود


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط دريا| |

سلامی دوباره به همه دوستان عزیزم

 

الماس های درخشان من !

خیلی وقته که به نت نیامدم از پیامهای محبت آمیزهمگی ممنونم و امیدوارم موفق و خوش باشید.

 

حضرت حافظ می فرماید  :

به صدق کوش که خورشید زاید از نفست                که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست

چند سال پیش تحقیقی در مورد اینکه ( چرا دروغ می گوئیم )  انجام دادم تقریبا ۶ سال پیش بود واکثر پاسخ دهندگان که از اقشار مختلف اجتماع بودند همگی باور داشتند که باید دروغ گفت تا بتوان به هدف خود رسید و اگر راست بگوئیم  به قول معروف کلاهمان پس معرکه است

تصور میکنم راستگوئی مثل بازی مار و پله شده که اگر یک ذره بی دقتی کنی مار نیش می زنه و باید برگردی به خانه اول  یعنی باید با یک مهارت بسیار عالی و اتز موضع قدرت حرف راست را بازگو کرد که یک دفعه نیش مار تو را به نابودی نکشاند

 رک و صاف حرف زدن اگر چه از نظر اخلاقی پسندیده  وخوب است اما در این روزگار هیچ کسی پذیرش آن را ندارد

نیچه می فرماید  : با عظمت سخن گفتن یعنی ساده و بی آلایش حرف زدن .

الگوهای رفتاری ما تغییرات فاحشی نموده  هرکسی که صادقانه حرف بزند ساده لوح خوانده می شود

 و کسی که با دروغ به مقاصد خود برسد زرنگ و عاقل خطاب می گردد .

چگونه در جائی که چنین باورهایی بکار میرود دنبال روشنائی و نور ارامش و محبت گشت ؟

داستان بینوایان را اکثرا خوانده یا بصورت فیلم و کارتون دیده اید اگر چه این شاهکار بزرگ صحنه های بی نظیری دارد اما یکی از آموزنده ترین صحنه ها .  بخشش است بخشش صادقانه یک مرد.

وقتی پلیس ژان والژان را بخاطر شمعدانهای قیمتی دستگیر کرد  و او را  به در خانه کشیش آورد کشیش با بزرگمنشی و انسانیت تمام خطای او را ندید گرفت و آبروی او را حفظ کردو انها را مجدد به او بخشید

با اینکه ژان والژان در آن کلیسا بود نه تصاویر زیبای حضرت مریم و مسیح نه عظمت کلیسا هیچکدام او را انسان نساخت بلکه بخشش بی غرض یک انسان حقیقی یک همنوع او را به خود آورد و اینگونه بود که بعد از آن او تبدیل به یک انسان شریف و بزرگ شد

این حقیقتی محض است ولی با این گامهای  عظیمی که کل جهان در راه نابودی ارزشهای انسانی برداشته  قدم گذاردن در چنین راهی شجاعت زیادی می طلبد و اعتماد به نفس بالایی برای باور داشتن .

با اینحال عقیده شخصی من این است : همه انسانها بخشی از وجودشان متعلق به خداست و انسان با تمام این تحولات باز هم انسان است و نیازهای عاطفی و انسانی خود را تا حدی می تواند ندیده بگیرد

درنهایت بعد از تمام چرخش ها و گردش ها  قلبش   روحش او را به سمت جایگاهی حقیقی اش می کشاند جائی که پاکی است  نور هست و آرامش

 

ببین چه قلبهائی شکستن

توی دست روزگار

ببین چشمهایی که رو گشتند پی نوری موندگار

.......................................................

.......................................................

یه روزی دنیا

هرجا

دنیا پر بشه از طنین صدامون

 

هر زمون تو هم بخون

بخون عاشقانه کنارم

فریاد بزن بگو

دوستت دارم

( کریس دی برگ و گروه آریان )

 به امید صلح و باران

 

نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط دريا| |

 

 

ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل از اينكه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند

 

سلامی دوباره به همه دوستان عزیزم

همیشه به یاد من بودید فعلا وضعیت به نحوی است که کمتر می تونم مطلب جدید بگذارم با این حال تلاش میکنم بنویسم

 

این چند روز که هنرمند بزرگ خسرو شکیبائی را از دست دادیم فکری به سرم زداین دنیا مانند یک سالن سینما است ما بازیگران ان هستیم چقدر نقش های خود را آگاهانه انتخاب کرده ایم ؟ چقدر بر نقش خود مسلطیم می دانید در بعضی جاها نقش ما دیالوگی ندارد در بعض صحنه ها نقش ما تصویری ندارد و به این صورت است که یک فیلم زندگی ساخته میشود

 مهم نیست در کجای فیلم قرار گرفته ایم مهم خوب بازی کردن است اینکه هوشیار باشیم کجا دیالوگ داریم کجا نباید حرفی بزنیم کجا باید پشت صحنه بمانیم و منتظر اغاز نقشمان بمانیم

از این حرفها به چه نتیجه ای می رسیم؟

این همه اشفتگی های درونی ما این هم بهم ریختگی ما حاصل چیست؟ قطعا عدم اشراف و تسلط ما به نقشمان و عدم شناخت نقش صحیح مان در کدام نقش باید فرو رویم و بهتر می توانیم ان را اجرا کنیم ؟

دیالوگ ها را چگونه ادا کنیم ؟ میدانید گریه کردن خندیدن حد دارد در این فیلم زندگی زیاد گریه کنید زیاد بخندید نقش خود را کم رنگ تر می کنید

هنرمند باشیم و هنرمندانه با نقش خود در زندگی برخورد کنیم و به ان ایمان داشته باشیم البته برای اجرای یک نقش خوب عوامل دیگری هم دخیل هستند اما تو خود باش و همانچه هستی را نشان بده

 حتی برای یک بار هم شده درون ذهنت دنبال رویاهایت برو  حتی برای یک لحظه هم شده یک روز در مسیر خواسته های قلبی خودت برو

و نترس

که دنیا به اخر نمی رسد فقط این زمان نقش بازی کردن تو در این دنیا تمام می شود و این سینمای رنگارنگ باز هم بازیگرانی بر صحنه خواهد داشت

چشم بهم بزنیم عمر ما هم می گذرد و به پایان این بازی می رسیم اینکه در نقش یک ایرانی بودیم یا خارجی فقیر یا غنی زشت یا زیبا مهم نیست مهم اجرای نقش به بهترین نحو ممکن است

و من امیدار روزی هستم که جهان یکی شود

آیا تو به من می پیوندی ؟

 

پاینده سرزمین آریائی

 

 

نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط دريا| |

                                                     خنجر خورده

                                            تلو تلو خوران حركت ميكند

                                                    نفس هاي اخر

                                            در هنگامه سقوط و افتادن

                                             دستاني پرمهر اغوشي گرم

                                          تن مجروح را در ميان مي گيرد

                                                         بله دوست

                                                دوست يك سكه ناياب

                                                      گلدون عتيقه

                                               شعر نگفته رو لب بسته

سلامي دوباره به همه دوستان عزيزم كساني كه در اين مدت به ياد من بودند

دنيا دست نامردان و نارفيقان است و دوست ناب و بي ريا پيدا نمي شود دوستي كه با تو صادق باشد كسي كه بيش از يك برادر و خواهر دلسوز و محرم تو باشد ديگر وجود ندارد

پردوام ترين رابطه  دوستي است . دوستي به معناي حقيقي  بقول حضرت حافظ : 

             دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم                كه كيمياي سعادت رفيق بود و رفيق

 ادم وقتي از همه دنيا دلش مي گرفت به رفيق ترين دوستش پناه مي برد  اما حيف كه رفاقت ها هم به داستانها و تاريخ ها پيوسته اند زن و شوهر ها از هم خسته و دلزده مي شوند روابط انها تكراري ميشود دچار روزمرگي مي شوند اما  دوستي  . دوستي هرگز كهنه نمي شود روابط دو دوست تا اخر عمر زنده و تازه هست هرگز كهنه نمي شود بلكه هر بار محكم و محكم تر مي شود

 تصور كنيد دوستي هاي گذشته پابرجا بودند از همانهايي كه فرهاد در ترانه اش مي خواند از همانهايي كه مسعود كيمياي بر صفحه سينما مي كشيد رفيق رفيق ناب و كمياب و بامرام

اگر اين مرامها و دوستي ها زنده مي شدند چقدر تحمل مشكلات و سختي ها راحت تر مي شد بخش بزرگي از استرس و اضطراب ما بخاطر عدم اعتماد به محيط و اطرافيان است حتي اگر شكم خالي باشد اما دل خوش باشد تحمل هر مشكلي اسان مي شود اما سهراب ميگويد : دل خوش سيري چند‌؟؟؟

گذشته هاي دور را نگاه كنيم مردم غذاي كافي نمي خوردند امكانات بهداشتي نداشتند اينترنت هم نبود اما دل خوش بسيار بود بسيار چون پيوند انها با هم انساني و براساس صداقت بود

                                                         

                                         دوست دارم هزار بار بخوانم

                                               دوست يك سكه ناياب

                                                      گلدون عتيقه

                                               شعر نگفته رو لب بسته

 سكه نايابي كه زير خروارها خاك مخفي شده  ايا اميد پيدا شدن هست؟ گلدون عتیقه ای که عتیقه فروش ها هم دیگه خرید و فروش ان را کنار گذاشتند .

با وارد شدن به هرمرحله از زندگي مان به هر محيطي جديدي اولين چيزي مي اموزيم اعتماد نكردن است و سر در گريبان فرو بردن تنها براي اسوده بودن از نارفيقان است

اگر فن دوستي را به همديگر بياموزيم و ان را در دل زنده نگه داريم مثل يك مهارت ان را توسعه بدهيم

مي توان روابط كهنه و تكراري زن و شوهر با فن دوستي زنده  و نو نگه داشت

مي توان مشكلات زيادي را تحمل كرد اما روحيه خود نباخت مي توان دنياي قشنگي ساخت كه از اعتماد سرشار باشد

من اميدار چنين روزي هستم در اين هنگامه وحشت و ترديد

و آيا تو به من مي پيوندي؟

 

به اميد صلح و باران

نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط دريا| |
 

 

این روزها اگرچه همه به ظاهر خود بسیار اهمیت می دهند و حتی زیر تیغ جراحی هم می روند تنها برای زیباتر شدن و نفوذ راحت تر در دلها و یا بقول معروف جهت اعتماد به نفس بیشتر

 

اما هرچه توجه کردم هیچ  شخصی عاشق چشم و ابروی کسی نمی شود و هیچ کاری بخاطر زیبائی انجام نمیشود مگر............

که قطعا بهتر می دانید بهائی باید پرداخت نماید......

خوب دلیل این همه گرایش بیمار گونه به این جریان چیست  ؟

فکر نمیکنید کلاهی به بزرگی دنیا روی سر بعضی ها رفته ؟

 

 

نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط دريا| |

مدتهاست كه سئوالي سخت فكر من را مشغول كرده

چرا هر روز شرايط  بدتر مي شود ؟ هر روز محبت ها كمتر مي شود مردم بيشتر به همديگر دروغ مي گويند كلك مي زنند بچه ها به والدين خود احترام نمي گذارند زندگي ها دوام ندارد

اين قضيه مربوط به كشور خاصي نيست در همه جاي دنيا انسانيت رو به زوال و فراموشي است دقيقا مثل يك  كشتي زيبا و باشكوهي كه  در برابر ديده گان  مردم آرام آرام در حال غرق شدن است و هيچ كسي قادر به نجات ان نيست تنها بايد نظاره گر بود

هر روز صبح كه از خواب بيدار ميشوم با خود مي گويم چرا بايد هر روز به پرتگاه نزديكتر شويم همه ما خوب مي دانيم كه شرايط بدتر شده اما چرا با پاي خود به محل پرتگاه نزديك تر مي شويم؟

 

 

چرا در جهاني زندگي نمي كنيم كه هر روز بهتر و زيباتر شود ؟

با وجود پيشرفت روز افزون تكنولوژي اوضاع زندگي ما از نظر روحي و فكري بيشتر بهم ريخته شده

بخوبي پذيرفته ايم كه رو به نا بودي مي رويم پس چرا اين همه تلاش مي كنيم ؟ اين همه زحمت مي كشيم

ديگر چرا به فتح ستاره ها مي رويم ؟

 هيچ جوابي من را قانع نميكند چرا  هر روز در مسيري گام بر مي داريم كه بخوبي مي دانيم لذت و شادي آرامش و صلح دوست داشتن وجود ندارد

كم كم عشق و محبت دوست داشتن به تاريخ خواهد پيوست شايد روزي فسيل دوست داشتن را در موزه ها نشان ايندگان دهند و در كتابها بنويسند

 

مردم بدبخت گذشته چنين گوهرهاي گرانبهائي را مفت از دست مي دادند آنها قدر دارائي هاي خود را نداستند پس محكوم به نابودي شدند

البته اگر آيندگاني متعهد از چنين نسل بهم گسيخته و آشوب زده  زاده شود

 

به اميد صلح و باران

پاينده باد ايران آريائي سرزمين من

 

نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط دريا| |
گردهمائي خوانندگان سايت www.oldpilot.ir
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط دريا| |
 

 

اين روزها همه جا صحبت از حقوق زن است با گسترش ارتباطات اين جريان سير صعودي پيدا نموده  در هر گوشه اي از دنيا گروهها و تشكل هايي هستند كه به دفاع از حقوق زنان و تلاش براي تغيير قوانين  به نفع زنان هستند

 در كل من به نتيجه اي رسيده ام البته قصد ندارم تلاش صادقانه كسي زير سوال ببرم اما به نظر من اين داستان ظلم مردها بر زنان يك داستان كهنه و قديمي است بيشتر مثل يك قصه تكراري است كه هر روز ناچاريم ان را گوش بدهيم

گاهي زني در حق يك مرد ظلم ميكند گاهي يك مرد در حق زن اين وسط چه كساني از اين عدم توازن بين ارتباطات سود و منفعت مي برند؟

من عقيده دارم به جاي فرياد زدن براي حقوق زن  بهتر است يك زن يا دختر بعنوان يك انسان شعور و فضايل خود را رشد دهد و اگاهي به حقوق و حد و مرز خود داشته باشد

در حال حاضر كسي مي تواند موفق شود كه هوشيارانه تر عمل كند اراده محكم تري داشته باشد و اهدافي واقعي و درست داشته باشد اينجا جنسيت معنايي نخواهد داشت

همانطور كه مي بينيم در سراسر جهان زنان مشاغل مهمي در اختيار دارند هر كسي كه توانائي ها و استعداد هاي خود را بشناسد و به خودباوري برسد موفق مي شود هر چند كه براي زنان بخصوص در كشورهاي جهان سوم بدليل محدوديت  مشكلاتي وجود دارد

اما غير ممكن وجود ندارد !

من كه انسانم و بايد در مرحله اول خودم را بشناسم توانائي ها و ضعف هايم را و متناسب با انها پيش بروم  . افكار مثل اينه هستند و به هرچه فكر كنيم همان را جذب مي كنيم

ابتدا بايد اين ذهنيت را پاك كرد : من ضعيف هستم  

و سپس اين فكر نو را در ذهن ايجاد كرد : من انسان هستم مثل همه انسانها

بعد اعتماد به نفس و خودباوري را در خود تقويت نمود

به قول جناب نيچه : هيچ چيز براي يك ذهن با اراده غيرممكن نيست

پس بيائيد ادبيات فكري خود را تغيير بدهيم

ننويسم دفاع از حقوق زن

بنويسم دفاع از حقوق من !

 

پاينده باد سرزمين آريائي من ايران

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط دريا| |

 بعضي ها بهشت هايي پنهان دارند مكان هايي كه به  آنها انرژي تازه مي بخشد هر كسي اينقدر خوش شانس نيست كه چنين جاهايي را داشته باشد 

  اما بهشت زيباي من

من بهشت زيبائي دارم به معناي واقعي و جغرافيائي و تصوير زير اگر چه نقاشي است نمادي از شبهاي پرستاره اي است كه هر شب من مهمان آنها بودم چه زمستانهاي سرد چه تابستانها ي گرم

حرفهايي كه در دلم بود و اين ستاره ها مي شنيدند شايد به نظر كودكانه يا تخيلي بيايد اما نور ستاره ها و ماه بسيار روي مغز  اثر مي گذارد اين نور آبي ملايم هميشه مرا ارامش مي بخشد

انقدر ستاره ها را نگاه كردم كه توانستم اشكال متفاوتي كه در اسمان دارند را پيدا كنم  و من جائي بين ستاره ها دارم اگر چه زمين عزيز و مردم مهربانش ادم را از هرچه خوبي و  انسانيت فراري ميدهد ولي ستاره ها دنيائي ديگرند وسيع و نامحدود بي انتها و تعريف نشده و بي مرز سخاوت مند و بخشنده هر چه بين انها باشي جاي كسي را تنگ نخواهي كرد و دنيايي نامحدود براي اكتشاف دارند

 

تنها بخشي از بهشت زيباي من ستاره و ماه هستند بخش ديگر كه بسيار دل انگيز و شاعرانه است

باغ بزرگ و قديمي كه روبروي خانه ماست هر بهار از ۲۰ فروردين تا اواخر ارديبشهت بلبل ها قناري ها با طلوع ماه شروع به خواندن ميكنند وتا دم سحر اين نغمه هاي سحر انگيز فضاي باغ را پر ميكند

هر سال بهار اين قناري ها و بلبل ها به اين باغ مي ايند و در اخر ارديبهشت مي روند

نغمه زيبائي در سكوت باغ مي پيچد هميشه احساس ميكنم حافظ در آن باغ است و دارد غزلهاي زيبايش را مي نويسد هميشه تا دم سحر بيدار مي ماندم تا اين شكوه و زيبائي را تمام  و كمال در وجودم ذخيره كنم

بخشي ديگر از اين بهشت زيباي من شكوفه ها و گلهاي زر و گنجشگ ها و پرندگان هستند

هر شب وقتی ماه در اسمان می درخشید عطر گل شب بو عطر بوته های گل رز حیاط خانه ما را پر می کرد و من همیشه فکر میکردم برای زیبائی چهره بهترین ابزار عطر گلها نور مهتاب و ستاره ها هستند

اما امسال با اين بهشت زيبا خداحافظي كردم انقدر اين بهشت را دوست دارم كه دل كندن از ان براي من بشدت سخت است ولي چاره اي نيست

من تصميم گرفتم دنبال اروزها و اهدافم بروم و براي همين چنين بهشت زيبائي را براي هميشه ترك كردم

چقدر زنده خواهيم ماند؟ انچه در فكرم هست بايد اجرا شود به قيمت از دست رفتن اين بهشت زيبا و خیلی چیزهای دیگر

دارم فكر ميكنم بعد از من باز هم ستاره ها مي درخشند و ماه نور بر زمين مي ريزد بلبل ها و قناريها باز ميخوانند حتما نبود من را احساس ميكنند

باز هم حافظ وارد باغ مي شود و غزلهاي زيبايش را مي نويسد

اي كاش مي شد از اين بهشت سحرانگيز شما هم سود مي برديد حتي براي يك شب لذت چنين بهشت زيبا و بكري را با تمام وجود احساس مي كرديد

هر جاي دنيا كه بروم هم ستاره ها هستند هم ماه هم گلها و پرندگان اما

اما دنيائي كه سالهاي در اين اينجا با من بود صفائي ديگر داشت هوائي مطبوع و خنك بهشتي زيبا و بي نظير اما بايد رفت

چقدر دنبال ارزوها و اهدافتان رفتيد ؟ چقدر قادر به  ريسك كردن هستيد ؟

چه مدت در حقیقت درست زندگی بودید و چه اندازه دچار روزمرگی شده اید ؟ 

 

                                 " تصور کن هيچ بهشتی در کار نيست
                                        آسان است اگر تلاش کنی
                                  و هيچ جهنمی در زير پايمان نيست
                                  بر بالای سرمان تنها آسمان است
                                        تصور کن همه انسان‌ها
                                    برای امروز زندگی می‌کنند …

                                        تصورش سخت نيست
                        هيچ بهانه‌ای برای کشتن يا مردن در راهش نيست
                        تصور کن همه انسان‌ها در صلح زندگی می‌کنند

                                شايد بگويی من یک رویا پرداز هستم
                                            اما من تنها نيستم
                           من اميددار روزی هستم که تو به ما بپيوندی
                                              و جهان يکی شود

                                                    (( تصور کن - جان لنون ))

و آیا تو به من می پیوندی ؟

پاينده باد سرزمين آريائي من ايران

نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط دريا| |